بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

آوازهای خاموش

حرف‌نگاریiconحرف‌نگاریicon

روایت‌های ناتمام از قطعه‌های گمشده

نویسنده: مژده مقیسه

زمان مطالعه:9 دقیقه

روایت‌های ناتمام از قطعه‌های گمشده

روایت‌های ناتمام از قطعه‌های گمشده

ما به هم فکر می‌کنیم؛ وقتی درها بسته می‌شوند و صداها نمی‌رسند، به هم فکر می‌کنیم. وقتی پشت در مترویی که فقط چند ثانیه‌ی لعنتی به آن دیر رسیده‌ایم گیر می‌کنیم، چهره‌ی آدم آن طرف در که صدایش را نمی‌شنویم با ما هم‌درد است؛ چرا که ما همیشه به هم فکر می‌کنیم و همیشه به هم متصل‌ایم. نه مثل مهره‌های تسبیح که یک‌شکل‌اند، نه مثل هواداران تیم‌های ورزشی که شعارهای یکسان و ضربان‌های قلب یکسان دارند، ما در عین متفاوت‌بودن به هم متصلیم؛ مثل قطعه‌های یک پازل خیلی بزرگ که شکل و اندازه و طرح و نقش‌شان با هم فرق دارد اما هویت‌شان را با کنار هم بودن کامل می‌کنند.

 

ما به هم مربوطیم و حتی در سال‌های اخیر که قطعه‌های بسیاری از این پازل بزرگ توسط یک دست نامرئی در نقطه‌های مختلفی از جهان پراکنده شده‌اند، هنوز اتصال به همدیگر را احساس می‌کنیم و به این ارتباط و اتصال نیازمندیم.

 

گفت‌وگویی که در ادامه آمده، شرح روزهای یکی دو  قطعه‌ی دورافتاده از این پازل بزرگ است در زمانی که دست نامرئی دیگری، اتصال ما را هدف گرفته بود. روزهایی که صدایمان از هم پنهان بود و قصه‌ها و روایت‌های متفاوت‌مان خاموش شده بودند.

 

مونس و مهدی، دو دانشجوی ایرانی ساکن آلمان هستند که با این اسم‌های مستعار، تجربه خاموشی و سکوت در روزهای دور از خانه را با ما به اشتراک گذاشته‌اند.

 

۱. تجربه شما از اولین لحظات سکوت ایران چه بود؟

 

(مونس) شنیدن خبر خاموشی واضحا مفهوم تازه‌ای نبوده و نیست. پیش از این واقعه هم خاموشی سراسری رو چه از نزدیک و چه از دور تجربه کرده بودم.

طبیعتا به دلیل تجربه دفعات قبل و قابل پیش‌بینی‌بودن خاموشی واکنش اولیه من نه غافلگیری بلکه ناامیدی و استیصال شدید و به طبع، ترس و وحشت و نگرانی از نتایج خاموشی و وقایعی که با تاخیر چند هفته ای از آن باخبر می‌شدم بود. مجددا به دلیل تجربه دفعات قبل تنها سناریوهای به شدت وحشتناک را متصور بودم و تنها آرزویم سلامتی عزیزانم بود.

 

(مهدی) در آن هنگام، مشغول صحبت با مادرم بودم که ناگهان دیدم اتصال شبکه برقرار نیست. انگار وسط یک مکالمه‌ی مهم، یک نفر دستش را روی دهانم گذاشته. یک دفعه همه‌چیز یخ زد. آخرین جمله‌ای که مادرم بهم گفت این بود که چقدر زانوهایش درد می‌کند و باید از درمانگاه نوبت بگیرد. مدام گوشی را چک می کردم، اینترنت را خاموش و روشن می‌کردم، فکر می‌کردم شاید مشکل از گوشی من است. اما وقتی دیدم کنار هر پیامی که می‌فرستم یک تیک بیشتر نمی‌خورد و هیچ عکسی هم باز نمی‌شود، یک ترس عمیق توی دلم نشست. با تمام اعضای خانواده‌ام در ایران تماس گرفتم ولی چیزی جز سکوت نشنیدم. به دوستان ایرانی‌ام زنگ زدم و جویای حال آن‌ها شدم. دیدم که آن‌ها هم در وضعیت مشابهی قرار دارند. اینجا بود که متوجه شدم. سکوت آن‌سوی خط یک سکوت عادی نبود، یک خلاء وحشتناک بود که انگار تمام ایران را در خودش بلعیده بود.

 

۲. تلاش‌هایتان برای پیداکردن راهی برای ارتباط چطور پیش رفت؟

 

(مونس) با گذشت روزهای متوالی که به طور غیرقابل تحملی کشدار بودند، و تلاش‌های مکرر و ناموفق برای ارتباط‌گرفتن‌های زیر یک دقیقه با داخل، احساس دورافتادگی و فاصله‌ی زیاد پررنگ‌تر می‌شد که تا به امروز ادامه دارد. اولین ارتباط با داخل، یک هفته پس از شروع جریانات، تماسی ۳۰ ثانیه‌ای از سمت دایی‌ٰام بود که پیامی از سمت پدرم را نقل قول کرد که بلیطت رو کنسل کن و سفرت به ایران رو به وقت دیگه‌ای معوق کن. به این صورت اولین مسافرت من به ایران بعد از یک‌سال‌ونیم مهاجرت لغو شد.

 

(مهدی) با دوستانم دیوانه‌وار به هر دری می‌زدیم. هر وی‌پی‌ان (VPN) جدیدی که اسمش می‌آمد را امتحان می‌کردیم، حتی اگر می‌دانستیم احتمالاً کار نمی‌کند. هر نرم‌افزار مشکوک و ویروس شکلی را که ذره‌ای به ما روزنه‌ی امید می‌داد که بتوانیم با آن لحظه‌ای صدای خانواده‌مان را بشنویم، نصب می‌کردیم. به شماره‌های ثابت زنگ می‌زدیم و وقتی بوق اشغال می‌زد یا کسی برنمی‌داشت، هزار جور فکروخیال بد می‌کردیم. هر کسی که توانسته بود تماسی بگیرد و از ایران یک خبر کوچک می‌آورد دورش جمع می‌شدیم. هر تلاشی، هرچند بی‌فایده، بهتر از نشستن و هیچ‌کارنکردن بود. دل‌هایمان مثل سیروسرکه می‌جوشید.

 

۳. تصور شما از وضعیت داخل ایران چه بود؟

 

(مهدی) راستش ایران را مثل یک جزیره دورافتاده تصور می‌کردم که دورش را حصار کشیدند. فکر می‌کردم شما آنجا چقدر تنها هستید و چقدر سخت است که آدم نداند در دنیا و حتی شهر کناریش چه خبر است. تصور می‌کردم زندگی به دوران قبل از اینترنت برگشته؛ به روزهایی که خبرها دهان‌به‌دهان می‌چرخید و هر شایعه‌ای می‌توانست آدم را نگران کند. در این سوی دنیا هم که هر رسانه ای اخبار را به سلیقه‌ی خودش نقل می‌کرد. من هم محض احتیاط به همه‌ی شبکه‌ها گوش می‌کردم تا بلکه حداقل با شهود خودم بتوانم شرایط را برآورد کنم. ولی بیشترین چیزی که اذیتم می‌کرد، فکرکردن به این بود که شما دارید چیزی را تجربه می‌کنید که من حتی نمی‌توانم ببینم یا بشنوم. اینکه یک مهاجر بازمانده باشی که در امان است اما در صحنه نیست، حس گناه وصف‌ناپذیری به آدم می‌دهد.

 

۴. وقتی این ارتباط قطع شد جای خالی‌اش را چطور پر کردید؟

 

(مهدی) با اضطراب و چک‌کردن مدام اخبار. چون نمی‌توانستم با خانواده حرف بزنم، مدام خبرها را بالا و پایین می‌کردم. جای خالی چت‌های روزمره را با دیدن عکس‌های قدیمی پر می‌کردم. تمام فکروذکرم شده بود پیداکردن یک خبر، یک نشانه، یا حتی یک استوری خیلی قدیمی که ثابت کند هنوز همه‌چیز سر جایش هست. اما با اینکه زمان در ذهنم ایستاده بود، در خارج از کشور، زندگی عادی ادامه داشت و من هم باید با این چرخه خودم را هماهنگ می‌کردم. باید وانمود می‌کردم همه‌چیز عادی‌ست و کارهای روزمره را مثل همیشه انجام می‌دادم. اما هرکاری می‌کردم، نمی‌توانستم. روابط اجتماعی دیگر مثل سابق نبودند. دوستانم یکی‌یکی از همدیگر به خاطر اختلاف عقاید فاصله گرفتند و شکافی درون گروه‌های ایرانی ایجاد شد که سابقه نداشت و فکر نمی‌کنم به این سادگی‌ها ترمیم‌پذیر باشد. دوستان خارجی‌ام سعی می‌کردند حواسم را پرت کنند اما فایده‌ای نداشت. در تمام لحظاتی که دیگران مشغول خوش‌گذرانی بودند، من نگران جان خانواده و دوستانم در ایران بودم.

 

(مونس) تنها مرهم، صحبت‌کردن با یک هم‌زبان بود که در تنگنایی مشابه در حال یافتن راهی ارتباطی بود تا از حال عزیزانش باخبر شود. در طول خاموشی، یک سری انسان‌های مهربان هم پیدا می‌شد که از روی دل‌سوزی کمک می‌کردند از حال عزیزانمان باخبر شویم. تماس می‌گرفتند و مکالمه‌ای را ضبط می‌کردند که شنیدنش دلخوشی بود. اگر امکانش بود میانجی می‌شدند که بتوانیم غیرمستقیم با داخل صحبت کنیم و صدایشان را بشنویم. بعضی از دوستانم از هفته‌ها قبل به ایران رفته بودند و شاهد وقایع بودند و راهی برای برگشت نداشتند. و البته کسان بسیاری که در سوگ عزیزانشان در کنج غربت می‌رنجیدند و حتی از فرصت عزاداری محروم شده بودند.

 

یکی از غریب‌ترین تجربیاتم در خاموشی، ورکشاپ ۲۴ ساعته ای بود که باید برای یکی از کلاس هایم شرکت می‌کردم. در حالی‌که چند شب قبل از شدت بی‌خبری و نگرانی یک حمله عصبی را از سر گذرانده بودم و نه حتی توان حضور و گفتگو و توضیح وضعیت به غیرایرانی ها را داشتم و نه همزبانی که کمی به اون پناه ببرم، به ناچار ۲۴ ساعت را با چشمان اشکی که از بقیه پنهان می‌کردم چون توان تکرار وقایع را برایشان نداشتم، از سر گذراندم.

 

۵. واکنش آدم‌های دیگر (غیرایرانی‌ها و ایرانی‌ها) به این وضعیت چه بود؟

 

(مونس)‌ برای من، تجربه‌ی هم‌صحبت‌شدن با افراد فرنگی بسیار دل‌سردکننده و افسرده‌آمیز و خارج از حوصله بود چرا که به نظر می‌رسد عنصری که به راستی می‌تواند در شرایط حساس ایجاد نزدیکی کند، درد و دغدغه‌ی مشترک است. صحبت با جماعتی که تنها در صورت به‌خطرافتادن منافع خودشان به صدا درمی‌آیند دردی را دوا نمی‌کرد.

 

(مهدی) ایرانی‌ها که همه کلافه و عصبی بودند؛ یک‌جور حس هم‌دردی دردناک بین همه بود. حتی با اینکه بعضاً لبخند به لب داشتند، چشم‌ها از چیز دیگری حکایت می‌کرد. یک خانم ایرانی در غذاخوری دانشگاه کار می‌کند که گاهی با اون صحبت می‌کنم. می‌گفت که حتی یک دانشجوی ایرانی را ندیده که حالش خوب باشد. همه در خود فرو رفته بودند. حتی خود او هم که سی‌وخورده‌ای سال بود که ایران را ندیده بود، در افکارش چیزی جز ایران به چشم نمی‌آمد. اما برای غیرایرانی‌ها، این قضیه خیلی عجیب بود. نمی‌توانستند درک کنند که چطور می شود در سال ۲۰۲۶ اینترنت یک کشور را کاملا قطع کرد یا اینکه چطور آن همه شهروند یک کشور در این مدت کم کشته شدند. وقتی برایشان توضیح می‌دادیم، اولش تعجب می‌کردند، ولی بعد از چند دقیقه دوباره برمی‌گشتند سر زندگی خودشان. این «نفهمیدن» آن‌ها، گاهی وقت‌ها بیشتر از خود این شرایط آدم را اذیت می‌کرد. خیلی مواقع با خودم فکر می‌کردم که ای کاش آلمانی بودم و در روستایی دورافتاده زندگی می‌کردم و فرق بین ایران و عراق را نمی‌دانستم، یا جوان سفید پوستی بودم که ته نگرانیش این باشد که برای سفر آخر ماهش به آفریقای جنوبی مرخصی کافی دارد یا نه و نهایت ناراحتی روزانه‌اش این بود که ماچا لاته‌ای که در کافه ی کنار محل کارش سفارش داده، شیرش کم بود. نمی‌دانم، هرچه بود از قرارداشتن در چنین وضعیتی در جهان امروز تجربه‌ی بهتری بود.

 

۶. چه خلاقیت‌ها و ابتکارهایی در آن شرایط رخ داد؟

 

(مهدی) یادم هست که مردم چطور دوباره به روش‌های سنتی برگشته بودند؛ از فرستادن پیام‌های کوتاه با پیامک گرفته تا استفاده از اپلیکیشن‌هایی که بدون اینترنت کار می‌کردند. در خارج از کشور هم بچه‌ها خیلی خلاق شده بودند تا صدای ایران را به گوش دنیا برسانند؛ مثلاً با استفاده از کدهای کیو‌آر (QR code) یا پخش‌کردن تراکت‌هایی که توضیح می‌داد در ایران چه می‌گذرد. هر کسی هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد تا سوراخی بر این دیوار سکوت ایجاد کند.

 

۷. اگر از آن روزها فقط یک جمله یاد بماند، آن چیست؟

 

(مهدی) فکر می‌کنم در تمام فعالیت‌هایی که اینجا کردیم، از پخش تراکت و تجمع‌کردن گرفته تا حمایت حقوقی از کسانی که نیاز به کمک در امور گذرنامه دارند، این جمله همیشه ته ذهنم بود:

«با اینکه کنارتان نیستم، ولی سعی می‌کنم پشتتان باشم.»

 

(مونس) این دوران سخت که هنوز ادامه دارد و پایان آن ناپیداست، زخمی خواهد بود برای همیشه قابل لمس. امید که روشنی صلح بر سیاهی روزگار پیروز شود.

مژده مقیسه
مژده مقیسه

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.